تبليغاتX
کاغذهای بارانی

کاغذهای بارانی

یک جای دنج

ذلیل و بیچاره تر از من نیست در کوی تو

خمیده شد پشت من از غم چون ابروی تو

گرفته هرکس زلب لعل تو کام دل خود

نشد روا کام من ز تو وای وای بر دل من


به مجلس بیگانگان نوشی باده ی ناب

به هر کجا می روی با هر کس مست و خراب

خبر نداری زحال خود با مردم که چه سان

کند بس آزار و ستم وای وای بر دل من


کسی چو من قدر تو را کی داند صنما

به راه عشق تو دهم جان و دل به فدا

بیا بنه رسم ستم به یک سو دلبر من

شوی پشیمان به خدا وای وای بر دل من

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 0:59 AM  توسط امین سروش  | 

... - فاضل نظری

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست؟

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 2:35 AM  توسط امین سروش  | 

آمد اما

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود
لب همان لب بود ، اما بوسه اش گرمي نداشت
دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود
در دل بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت
گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف
گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود
در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ
آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 8:27 AM  توسط امین سروش  | 

لحظه آبي عشق - یغما گلرویی

هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!
از جايم بلند شدم،
پنجره را باز كردم
و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست!
شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط
چه صداي قشنگي دارد!
فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون ميخنديدم!
فهيدم كه عشق،
آسمان روشني دارد!
رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم!» باز كردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 0:34 AM  توسط امین سروش  | 

تغییر

امشب شب آخر این سال پر از اندوهه. همیشه نگاه به یه گذشته ی پر رنج بد نیست ، گاهی آدم چیزای جدید پیدا می کنه ، نکته های خوب و بد ، آدمایی که تا دیروز با ما بودن و حالا نیستن و خاطره های قشنگی که از خودشون به یادگار گذاشتن. نکته ی جالبتر سیر تحول فکری و روحی هست که در آدم ایجاد شده  . حتی وقتی می بینم که دفترچه ی همیشگیم ، پر شده از تنوع فرهنگی و شعری ، متعجب می شم . شعرهایی که این روزا به دلم میشینن فرق می کنن با شعرایی که مثلا نوروز ۸۶ دوست داشتمشون . تنها چیزی که تغییر نکرده عاشقیه ...

قانون آفرینش قانون تغییره و نه تقدیر . در واقع میتونم بگم چون این تغییرات رو داشتم ، پس الان زنده هستم ... میشه اسمم رو یه موجود زنده گذاشت ...

۸۵

بوته اقاقيا بودم ، با عشق تو بزرگ شدم ، حالا كه درختي پر شاخ و برگ شده ام ، بيا و مرا از ريشه بيفكن ، دلم مي خواهد هيزم شكن اين درخت تو باشي .

شاخه ي زنبق بودم ، با عشق تو گل دادم . حالا كه شاخه اي پرگل شده ام ، بيا و مرا بچين . آخر اگر تو مرا نچيني ، برايم خار و گل چه فرق خواهد داشت ؟

آب چشمه بودم . با عشق تو از دل سنگ بيرون آمدم . حالا كه سر از سنگ خارا بدر آورده ام ، بيا و مرا بنوش ، مرا كه بلور شفاف نيز به درخشندگيم رشك مي برد بنوش .

پروانه بودم . با عشق تو بال و پر يافتم . حالا كه پر و بال گشوده ام ، بيا و مرا در دام انداز . بگذار آتش عشق تو بال و پرم را بسوزاند .

بخاطر تو رنج خواهم برد ، زيرا غمي كه از عشق تو بر دلم نشيند برايم فرح بخش است . نمي داني چطور روز و شب در آرزوي هيزم شكني تو ، در آرزوي گل چيني تو ، در آرزوي عطش تو ، در آرزوي آتش تو هستم .

بگذار زخم عشق تو بر دلم نشيند تا خوني را كه از آن بيرون خواهد جهيد ، چون گوهري لعلگون ارمغان تو كنم .

به خاطر تو ، در جاي زيورهاي عادي ، گيسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست ، و بجاي ياقوتهاي گرانبها ، دو شراره ي خون فام آتش از دو گوشم خواهم آويخت .

آنوقت اي محبوب من ! بديدار تو خواهم آمد تا مرا در عين رنج بردن خندان بيني و گريان در آغوشم گيري . در آغوشم گيري تا بيش از هميشه مال تو باشم .

۸۶

سكوت را مي پذيرم

اگر بدانم؛

روزي با تو سخن خواهم گفت

تيره بختي را مي پذيرم

اگر بدانم؛

روزي چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را مي پذيرم

اگر بدانم؛

روزي تو خواهي فهميد

كه ((دوستت دارم))

۸۷

حالا
از تمامي قصه ، تنها
قاب عكسي مانده ست
كه شباهتي عجيب به دختري از تبار ترانه دارد
حالا باران كه مي آيد
خاك اين دختر خالي
هنوز بوي عشق و عود و عسل مي دهد
حالا مدام از پي نشاني تو
فنجان هاي قهوه را دوره مي كنم
مدام اين چشم بي قرار را
با بغض و بهانه ي باران آشنا مي كنم
مدام اين دل درمانده را
با باور برودت عشق
آشتي مي دهم
بايد اين ساده بداند
بانوي برفي بيداري ها
ديگر به خانه ي خواب و خاطره باز نخواهد گشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 1:26 AM  توسط امین سروش  | 

صبر

من صبورم اما

 به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم ..

 یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم ..

 من صبورم اما ...

 چقدر با همه ی عاشقیم محزونم .. !

 و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده زغم مغمومم ..

 من صبورم اما ...

 بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم..

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

 وچراغی که

تورا از شب متروک دلم دور می کند..

می ترسم ...

 من صبورم اما ...

 این بغض گران به خدا صبر نمی داند چیست

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 5:36 AM  توسط امین سروش  | 

یکی بود یکی نبود

من برای سال ها می نویسم ...

سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند.....

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود ...

همیشه یکی بود یکی نبود ...

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 8:42 AM  توسط امین سروش  | 

 

 

 

من در اینجا مانده ام خاموش

                                        بر جا ایستاده سرد

وز دو چشم خسته اشک یاًس می ریزم به دامان :
جاده خالی

زیر باران!
                             تردید

او را به روًیا ی بخار آلود و گنگ شامگاهی دور ، گویا دیده

                                                                 بودم من...

لالایی گرم خطوط پیکرش ، در نعره های دور دست و سرد

                                                                مه ، گم بود.

لبخند بی رنگش به موجی خسته می مانست ، در هذیان

شیرینش ، ز دردی گنگ می زد گوئیا لبخند ...

 

هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم ، از اعماق نومیدی

                                                           صدایش کردم :

 

" ای پیدای دور از چشم !
دیریست تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را

روًیای عشقت را ، در این گودال تاریک ، آفتاب واقعیت کن ! "

 

و آندم که چشمانش ، در آن خاموش ، بر چشمان من لغزید

در قعر تردید این چنین با خویشتن گفتم :

 

"_ آیا نگاهش پاسخ پر آفتاب خواهش تاریک قلب یاًسبارم نیست؟

آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در هزاران

                                          خواهش پر درد دارم ، نیست؟ "

 

"نه !
من نقش خام آرزو های نهان را در نگاهم می دهم تصویر ! "

 

آنگاه نومید ، از فروتر جای قلب یاًسبار خویش کردم

بانگ باز از دور :

 

              " ای پیدای دور از چشم !... "


او لب از لب بگشود و چیزی گفت پاسخ را

اما صدایش با صدای عشق های دور از کف رفته

                                                          می مانست...

 

لالایی گرم خطوط پیکرش ، از تار و پود محومه

                                                          پوشیده پیراهن

گویا  به روًیا ی بخار آلود و گنگ شامگاهی دور   او را

                                                          دیده بودم من ...

 

 

احمد شاملو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 1:47 AM  توسط آزاده  | 

 

 

همیشه دلم می خواس

بهار

بارون

ترانه

یا حتا نسیم باشم

اما بد جوری

پروانه شدم...

 

امیر عباس مهندس

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 1:21 AM  توسط آزاده  | 

مرا ...

درخت را بنام برگ 

بهار را بنام گل 

ستاره را بنام نور

کوه را بنام سنگ

دل را بنام عشق

عشق را بنام درد

ومرا....

مرا بنام کوچکم صدا بزن !

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 1:35 AM  توسط امین سروش  | 

...

 

 

 

و در این دیار

تنها ترین واژه من ام

که گاه

حتا مرگ نیز آن را از یاد می برد.   

 

 

 شاید یه غریبه که می تونه آشنا باشه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 0:43 AM  توسط آزاده  | 

ه . ا. سایه

از طرف آزاده:

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز، بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
چه گویم مرغ آوازم شکسته است

نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد...
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد.

گهی در خاطرم می جوشد این وهم:
_ز رنگ آمیزی غم های انبوه،_
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهر آگین اندوه

فغانی گرم و خون آلود و پر درد
فرو می پیچدم در سینه ی تنگ
چوفریاد یکی دیوانه ی گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور، از چشمه ی دل
نهان در سینه ، می جوشد شب و روز.
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز.

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گم راه.
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی است خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم.
غمی آشفته، دردی گریه آلود...
نمی دانم چه می خواهم بگویم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 1:5 AM  توسط امین سروش  | 

از دلتنگی

دیگر برایمان چه اهمیتی دارد

که همه چیز همچون غبار شده است -

بر فراز کدام تپه ها آواز خواندیم

پشت کدام چراغ قرمز ها ایستادیم - ترسان از عبور از مرز عادت ها

ویترین کدام مغازه را نظاره کردیم

کدام قاب را برای شعرمان پسندیدیم

دیگر چه اهمیتی دارد ؟

 

من نه رویا هستم و نه خاطره

اما تو هم رویایی و هم خاطره

با این حال شاید بارها به یاد بیاوری :

این سطرها را که صداشان آرام می شود

و آن نگاه نخستین را

در دل آن شب سپید ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 0:56 AM  توسط امین سروش  | 

 

 

 

یادگاریم و خاطره اکنون

دو پرنده

یادمان پروازی .

و گلویی خاموش

یادمان آوازی... 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 1:41 AM  توسط آزاده  | 

 

 

 

و خاطره ات تا جاودان جاویدان در گذر گاه ادوار داوری خواهد شد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 1:38 AM  توسط آزاده  | 

ره سلامت

سر از قبول نبودنت ...

همیشه گفتند که شعر درمان همه ی دردهای بشریه . فکر نمی کردم که یه شعر ۲ خطی خودش آغاز همه ی دردهای این روح بیمار من بشه .

مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني

که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم

روزایی که گذشت واسه من هم تجربه ی شیرین یه زندگی امیدوارانه بود و هم انتظار یه لحظه ی بزرگ . مث جون کندن میمونه . مث بیرون شدن روح از یه جسم بیماره . هیچی دیگه نمیگم و تو رو با این شعر

به همه ی خوبیها میسپرم  .

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

...........

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 3:30 AM  توسط امین سروش  | 

 

 

می خواهم دروغ بگویی

دروغ بگویی خواهی رفت

خواهی رفت سفر

سفر به نا کجا

نا کجا به سفر...

آن وقت

فاصله را فریب خواهم داد

تا پی تو

رخت کشد تا ناکجا!

 

 

 

 

امیر رضا ناصری

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 0:48 AM  توسط آزاده  | 

 

 

 

برای تو می نویسم

 شاید روزی در خلوت تنهایی اش                                   

خواست از من بداند و "تو" به او خواهی گفت:                                        

" دیگر حتی هیچ زمزمه ای از دهانش خارج نمی شود."                            

 

 

 

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 0:39 AM  توسط آزاده  | 

به تو چه احساس خودمه !

چون شدستی ز من جدا صنما

ملتقی لم ترکت  فی ندما

حق میان من و تو آگاه است

هو یکفی من الذی ظلما

ور به دست تو آمده است اجلم

قد رضیت بما جری قلما

گشت فانی ز خویش چون عطار

گفت غیر از وجود حق عدما

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 2:15 AM  توسط امین سروش  | 

خواب

 

 

آرزوی سیل دارم

از آسمان

از کوه

ببارد

ببارد

در خیابان ها سر ریز شود

ویران کند

تا خانه ها در آب شوند

پرنده ای بر بامی نخواند

فانوسی نسوزد

چراغی نگیرد

جسد ها بر جوی ها ، راه بر آب ببندند

دیوارها بریزند

سازها بشکنند و بر آب روند

نامی از کوچه ای نماند

فقط

لیلی و من

میان اجساد متعفن

پیر و بی همسرایی

در شهر بی تنفس بمانیم

بوی عطر مشمئز را

نفس عشق کنیم

تا صبح فردا

که خواب زندان و اقتدار و هذیان تمام شود،

آفتاب هر روز بتابد،…

 

من در آئینه ای زیرک زندگی کرده ام.

 

 

 

 

 

مسعود کیمیایی

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 1:9 AM  توسط آزاده  |