آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود نقش
عشق و آرزو از چهره دل شسته بود عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود لب همان لب
بود ، اما بوسه اش گرمي نداشت دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود در دل
بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود در نگاه
سرد او غوغاي دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود ديده ام آن چشم
درخشان را ولي در اين صدف گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود در لب لرزان من
فرياد دل خاموش بود آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود جز من و او ديگري هم
بود اما اي دريغ آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 8:27 AM  توسط امین سروش
|
هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!
از جايم بلند شدم،
پنجره را باز كردم
و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست!
شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط
چه صداي قشنگي دارد!
فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون ميخنديدم!
فهيدم كه عشق،
آسمان روشني دارد!
رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم!» باز كردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?
+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 0:34 AM  توسط امین سروش
|
امشب شب آخر این سال پر از اندوهه. همیشه نگاه به یه گذشته ی پر رنج بد نیست ، گاهی آدم چیزای جدید پیدا می کنه ، نکته های خوب و بد ، آدمایی که تا دیروز با ما بودن و حالا نیستن و خاطره های قشنگی که از خودشون به یادگار گذاشتن. نکته ی جالبتر سیر تحول فکری و روحی هست که در آدم ایجاد شده . حتی وقتی می بینم که دفترچه ی همیشگیم ، پر شده از تنوع فرهنگی و شعری ، متعجب می شم . شعرهایی که این روزا به دلم میشینن فرق می کنن با شعرایی که مثلا نوروز ۸۶ دوست داشتمشون . تنها چیزی که تغییر نکرده عاشقیه ...
قانون آفرینش قانون تغییره و نه تقدیر . در واقع میتونم بگم چون این تغییرات رو داشتم ، پس الان زنده هستم ... میشه اسمم رو یه موجود زنده گذاشت ...
۸۵
بوته اقاقيا بودم ، با عشق تو بزرگ شدم ، حالا كه درختي پر شاخ و برگ شده ام ، بيا و مرا از ريشه بيفكن ، دلم مي خواهد هيزم شكن اين درخت تو باشي .
شاخه ي زنبق بودم ، با عشق تو گل دادم . حالا كه شاخه اي پرگل شده ام ، بيا و مرا بچين . آخر اگر تو مرا نچيني ، برايم خار و گل چه فرق خواهد داشت ؟
آب چشمه بودم . با عشق تو از دل سنگ بيرون آمدم . حالا كه سر از سنگ خارا بدر آورده ام ، بيا و مرا بنوش ، مرا كه بلور شفاف نيز به درخشندگيم رشك مي برد بنوش .
پروانه بودم . با عشق تو بال و پر يافتم . حالا كه پر و بال گشوده ام ، بيا و مرا در دام انداز . بگذار آتش عشق تو بال و پرم را بسوزاند .
بخاطر تو رنج خواهم برد ، زيرا غمي كه از عشق تو بر دلم نشيند برايم فرح بخش است . نمي داني چطور روز و شب در آرزوي هيزم شكني تو ، در آرزوي گل چيني تو ، در آرزوي عطش تو ، در آرزوي آتش تو هستم .
بگذار زخم عشق تو بر دلم نشيند تا خوني را كه از آن بيرون خواهد جهيد ، چون گوهري لعلگون ارمغان تو كنم .
به خاطر تو ، در جاي زيورهاي عادي ، گيسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست ، و بجاي ياقوتهاي گرانبها ، دو شراره ي خون فام آتش از دو گوشم خواهم آويخت .
آنوقت اي محبوب من ! بديدار تو خواهم آمد تا مرا در عين رنج بردن خندان بيني و گريان در آغوشم گيري . در آغوشم گيري تا بيش از هميشه مال تو باشم .
۸۶
سكوت را مي پذيرم
اگر بدانم؛
روزي با تو سخن خواهم گفت
تيره بختي را مي پذيرم
اگر بدانم؛
روزي چشمان تو را خواهم سرود
مرگ را مي پذيرم
اگر بدانم؛
روزي تو خواهي فهميد
كه ((دوستت دارم))
۸۷
حالا از تمامي قصه ، تنها قاب عكسي مانده ست كه شباهتي عجيب به دختري ازتبار ترانه دارد حالا باران كه مي آيد خاك اين دختر خالي هنوز بوي عشق وعود و عسل مي دهد حالا مدام از پي نشاني تو فنجان هاي قهوه را دوره ميكنم مدام اين چشم بي قرار را با بغض و بهانه ي باران آشنا مي كنم مدام ايندل درمانده را با باور برودت عشق آشتي مي دهم بايد اين سادهبداند بانوي برفي بيداري ها ديگر به خانه ي خواب و خاطره باز نخواهدگشت
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 1:26 AM  توسط امین سروش
|
همیشه گفتند که شعر درمان همه ی دردهای بشریه . فکر نمی کردم که یه شعر ۲ خطی خودش آغاز همه ی دردهای این روح بیمار من بشه .
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم
روزایی که گذشت واسه من هم تجربه ی شیرین یه زندگی امیدوارانه بود و هم انتظار یه لحظه ی بزرگ . مث جون کندن میمونه . مث بیرون شدن روح از یه جسم بیماره . هیچی دیگه نمیگم و تو رو با این شعر
به همه ی خوبیها میسپرم .
رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
...........
+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 3:30 AM  توسط امین سروش
|
می خواهم دروغ بگویی
دروغ بگویی خواهی رفت
خواهی رفت سفر
سفر به نا کجا
نا کجا به سفر...
آن وقت
فاصله را فریب خواهم داد
تا پی تو
رخت کشد تا ناکجا!
امیر رضا ناصری
+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 0:48 AM  توسط آزاده
|
برای تو می نویسم
شاید روزی در خلوت تنهایی اش
خواست از من بداند و "تو" به او خواهی گفت:
" دیگر حتی هیچ زمزمه ای از دهانش خارج نمی شود."
...
+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 0:39 AM  توسط آزاده
|